تبليغاتX
blogfa.com.نگاه عشق.www


blogfa.com.نگاه عشق.www

به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن

اکنون که بر روی تختخواب خود جسم و تن را برای استراحت زیر این سقف وعده داده ام افکار آشفته مانند قطاری زوزه کشان بر روی چشمانم به سوی ناکجا آباد می لغزد!

نمی دانم هوای این آسایشگاه غمگین است یا شاید سنگینی خاطر من است که این چنین مرا در آغوش طوفان و یاد قرار داده است!

و توی آرام جانم، ای آرامش، اي مرهم زخم‌هاي كهنه‌ي روحم، بيا مرا از آشفتگي رها كن. از زماني كه اولين نگاه من به تو گرفتار شد حس غريبي در احساس من توليد يافت و شعله‌هاي يك آتش در دل و جانم زبانه كشيدند. سنگين است اما شيرين، و من به هيچ رسيدم، به هست رسيدم، افكار و خاطر از آن زمان تاكنون فقط تو را مي‌جويد، مي‌خوانند....

حس زيباي دوست داشتن، علاقه، رابطه، انديشه، خاطره، همگي و همگي اين‌ها در نگاهم، روحم، جانم، جسمم زمينه شده است، پيوند خورده‌اند، با نام تو و ياد تو.

نمي‌دانم بگويم به چه مقدار تو را فرياد بزنم، اما خوب مي‌دانم كه فقط تو لياقت صداي پاك و مقدس عشق را در من داري و اين براي ايجاد پيوندهايي از جنس دوست داشتنم، عشق ورزيدن، زندگي كردن، كافي است.

در ميدان خيالم براي تو جايگاهي والا در نظر گرفته‌ام، دريايي آبي و بيكران، جزيره‌اي كوچك اما زيبا، قايقي دو نفره، كلبه‌اي محقر اما پر از صفا، دو صندلي رو به‌روي هم، همه‌ي اين‌ها انتظار تو را مي‌كشند تا رضايت تو جلب شود و اندكي از وقت خود را براي ملاقات با سرزمين خيالي من خالي بگذاري.

كاش مي‌شد هميشه و تا ابد در كنار هم باشيم و من هر لحظه از عمر كوچكم را براي پذيرايي از خاطر تو تزيين كنم.

مي‌دانم كه باز كافي نيست و قدر و منزلت تو بسي بيشتر و بالاتر از ميزباني ساده و كوچك ذهن من است.

اما اندكي بيشتر گذشت و ايثار را بر من ارزاني كن كه اين حقير نمي‌داند كه چگونه تو را بر كرسي حكومت دل بنشاند؟

تا يادي ديگر و مهماني ديگر انتظار خواهم كشيد!

يا حق!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:10 توسط یک بد شانس| |

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفليست كه از مدرسه برميگردد

زندگي شايد

افروختن سيگاري باشد

در فاصله ي رخوتناك دو هم آغوشي.

 

يا عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر بر مي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد:

صبح بخير

 

زندگي شايد

آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من،

در ني ني چشمان تو خود را

ويران مي سازد...

 می دونم نگاه فروغ به زندگی با "نگاه عشق" تو  زمین تا آسمون تفاوت داره! اما چون امشب هنوز تو بدنیا نیومدی که نظرتو بدونم برات نوشتم.

یا حق

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:40 توسط یک بد شانس| |


Design By : Night Skin