blogfa.com.نگاه عشق.www
به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن
خسته تر از هميشه داشتم قدم مي زدم و توي افكار خودم سير مي كردم صداي آشنايي به گوشم رسيد برگشتم و نگاه كردم چيزي نبود ! فكر كردم شايد خيالاتي شدم اما بعد از چند لحظه دوباره اون صدا رو شنيدم ولي باز هم چيزي نديدم ! خدايا چقدر اين صدا آشناست . يعني كي مي تونه باشه؟ شايد كسي مي خواد با من شوخي كنه؟ولي اينجا كسي به جز من نيست ! بازهم اون صدا رو شنيدم ولي اين دفعه من رو صدا مي كرد . خيلي ترسيده بودم . با اينكه صدا آشنا بود ولي احساس مي كردم يك چيزي بايد غير طبيعي باشه . باز هم اسم من رو صدا كرد و از من خواست كه بر گردم . نمي دونم چرا...ولي برگشتم وقتي به اون نيمكت قديمي پارك كه خيلي ازش خاطره داشتم رسيدم اون صدا رو بيشتربه جاي اينكه با گوشهام بشنوم توي وجودم احساسش مي كردم . خدايا يعني يك نيمكت معمولي مي خواد با من حرف بزنه؟ وقتي اين سوال رو از خدا پرسيدم يك صدايي اومد كه آهای پسر حالا من برات فقط يك نيمكت معمولي شدم؟ از سوالم خجالت كشيدم . راست مي گفت اون براي من فقط يك نيمكت معمولي نبود . از اين نيمكت خاطراتي داشتم كه هر چند تلخ بود ولي من هميشه به شيريني ازشون ياد مي كردم . باز همون صدا رو از نيمكت شنيدم ولي ايندفعه صدا زد آهای پسر تو كه حالا موقع عبور از اينجا حتي يك نگاه هم به من نمي كني مي دوني چرا با اينكه قديمي ترين نيمكت پاركم و كهنه شدم ولي هنوز دوام آوردم؟ جواب دادم نه نمي دونم . نيمكت شروع كرد به بازگو كردن خاطرات . رو به من كرد و گفت بهترين لحظات زندگي من توي اين پارك وقتي بود كه تو و عشقت مي اومدين اينجا مي نشستين و از عشق و دوست داشتن حرف مي زدين . عشقي كه شايد من تجربش نكرده بودم ولي خيلي خوب راه و رسمش رو از شما دو تا ياد گرفتم . اگه هنوز از بين نرفتم و زنده ام فقط وفقط به اميد اين بوده كه براي يك بار ديگه هم كه شده وجود شما دو تا رو با هم ديگه اينجا احساس كنم و به اين پارك حال و هواي تازه ايي رو ببخشيد . نمي دونستم بايد چه جوابي به نيمكت بدم . اين پير خاك خورده پارك از من خواسته تا يك بار ديگه با كسي كه خيلي دوستش داشتم بيام ديدنش و به آخرين آرزوش برسونمش....ولي خداي من تو خودت كه بهتر مي دوني چي شده پس چه جوابي بهش بدم؟ چاره ايي نبود بايد بهش مي گفتم . رو به نيمكت كردم و گفتم تو گفتي كه راه و رسم عشق رو از من و اون ياد گرفتي درسته؟ گفت اره . منم گفتم مهمترين و آخرين درس دنياي عشق رو هنوز بهت نگفتم پس گوش كن. مي خواستم مهمترين درس عشق رو كامل براي نيمكت شرح بدم اما پشيمون شدم ترجيح دادم اين درس رو توي يك كلمه بگم "جدايي" نيمكت با شنيدن اين حرف داغون شد يعني عشقي كه به اميد اون دوام آورده بود به جدايي ختم شده بود؟ ديگه دليلي براي ادامه زندگي نداشت چون به هدفش نرسيده بود و زندگي بي هدف چه لذتي مي تونست داشته باشه... ديگه هر وقت از اون پارك عبور كردم هيچوقت نيمكت خاطراتم رو نديدم. به راستي نيمكت عاشق واقعي بود يا من؟ يا حق
| Design By : Night Skin |

