blogfa.com.نگاه عشق.www
به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای مهربون...... وقتی که توی تاریکی و سکوت شب قدم می زنی فرصت خوبیه تا برای یک ساعت هم که شده خودت باشی نه چیزی که دیگران ازت می خوان . می تونی بری لب جاده بشینی و فکر کنی . فکر کردن به چی؟ به اینکه چرا می گن باید توی زندگی امید داشت؟ چه جمله مسخر ه ایی(البته به نظر من) ... امید به چی؟به اینکه فردا بتونی دل یک نفر دیگه رو بشکنی؟ امید به اینکه یک آدم ساده دیگه رو پیدا کنی و شب که میایی خونه به سادگیش بخندی؟ توی این تاریکی فکر کنم وقت بشه برای چند لحظه هم که شده به مرگ فکر کنی.اما.... اما این روزا حتی فکر کردن به مرگ هم سخت شده . می دونین چرا حرف از مرگ می زنم ؟ آخه وقتی حرف از مهربونی می شه همه از اون پسری می گن که می خواست با آبنبات کوچیکش دریا رو شیرین کنه . ولی من مهربونی رو وقتی دیدم که پسری روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و مشخص نبود چند روز دیگه زنده است . با اینکه خیلی پاک بود ولی به خاطر فقر و تنگدستی خانوادش خیلی از مرگ می ترسید . می دونین چرا؟ چون فکر می کرد بعد مرگش خرج و مخارج مراسمش باعث بیشتر شدن مشکلات خانوادش می شه..... چاره ایی نیست.......باید مثل همیشه حرف تکراری رو بگم "رسم زمونه ست". یا حق
| Design By : Night Skin |

