blogfa.com.نگاه عشق.www
به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن
می خوام مثل همیشه شروع کنم به نوشتن ولی این دفعه ............ می خوام از پسرکی بگم که شاید تا چند ساعت قبل بالای پیکر بی جونش اشک می ریختم و برای آخرین بار باهاش وداع کردم . پسری که ادعای عاشقی نمیکرد ولی از هممون عاشق تر بود خیلی خوب می فهمید عشق چیه . پسری که وقتی ازش می پرسیدی بزرگترین آرزوت چیه می گفت: مرگ بدون درد . که بالاخره به آرزوش هم نرسید و با کوله باری از درد و رنج برای همیشه از پیش ما رفت . پسری که خیلی غریبونه پا به این شهر گذاشت ، خیلی غریبونه چند سالی اینجا زندگی کرد و خیلی غریبونه تر توی یک غروب دلگیر و سخت از اینجا رفت تا توی دل خاک شهر و دیار واقعی خودش آروم بگیره بدون اینکه بدونه چه دلهایی بعد رفتن براش شکست . یک وقتایی بود از قدیمی ها می شنیدم که می گفتن خدا همیشه آدمهای خوب رو زودتر از بقیه جدا می کنه و پیش خودش می بره ، آخه به خاطر پاکیشون خیلی دلش به حالشون می سوزه و نمی خواد قاطی آدمهای دیگه پاکیشون از بین بره . حالا دیگه خیلی خوب معنی این حرف قدیمی رو می فهمم . آخ که نمی دونین دیدن زجه های یک مادر برای گل پر پر شدش چقدر سخته . نمی دونین وقتی یک پدر ، پدر یک دوست عزیز سر روی شونه هاتون می ذاره و گریه می کنه چقدر شونه ها احساس سنگینی می کنه . .وای خدای من کدوم یکی از اینا می دونه که وقتی یک خواهر روی پیکر داداشش فریاد می زنه داداشی چرا قسمت نشد دامادیت رو ببینم چه احساسی بهت دست می ده . خیلی دلت می گیره وقتی موضوع آپدیت وبلاگت مرگ یکی از عزیزترین دوستانت باشه و وقتی داری براش می نویسی اشک توی چشمات جمع شده باشه ولی هیچ چیز و هیچکس نتونه آرومت کنه و در آخر مجبوری قلم رو زمین بذاری و چشم انتظار مصیبتی دیگه بمونی . یا حق
| Design By : Night Skin |


