blogfa.com.نگاه عشق.www
به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن
اولش با يك دوستي ساده شروع شد. براي اينكه توي پاكي رابطمون جاي هيچ شكي نباشه گفتم بيا با هم پيمون خواهر و برادري ببنديم.اون موقع حتي خودمم معني حرفم رو نفهميدم ؛ نفهميدم چرا گفتم كه آبجيم باشه و من رو داداشي صدا بزنه.يك روز اومد پيشم پرسيد:داداشي عشق يعني چي؟از حرفش خيلي شوكه شده بودم آخه خيلي حرفش برام سنگين بود. پيش خودم گفتم نكنه آبجيم يكي ديگه رو دوست داره؟نكنه داره منو فراموش مي كنه؟هيچي جوابشو ندادم فقط سكوت كردم.اومد سرش رو گذاشت روي شونه هام و گفت داداشي از حرف من ناراحت شدي؟منم گفتم:نه آبجي گلم ناراحتيم ربطي به حرف تو نداره.اولين بار بود كه داشتم بهش دروغ مي گفتم.اونم بدون اينكه جواب سؤالش رو بگيره رفت. چند روز بعد كه روز تولدش بود و يك جشن كوچيك دو نفره گرفته بوديم گفت داداشي ميشه يك سؤال ازت بپرسم. منم با خوشحالي گفتم آره عزيزم تو اگه مي خوايي صد تا سؤال بپرس. يك كم توي حرف زدنش جدي تر شد وگفت ولي بايد قول بدي مثل دفعه پيش ناراحت نشي گفتم:باشه قول مي دم. بعد پرسيد: داداشي اگه آدم يك نفر رو خيلي دوست داشته باشه و بخواد تا آخر عمر پيشش باشه بايد چطور منظورش رو به عشقش بفهمونه؟ دنيا برام تاريك و تار شد ديگه باورم شد كه آبجيم يك نفر ديگه رو دوست داره.احساس مي كردم كه ديگه نمي خواد من داداشيش باشم.حالم بد شد ديگه نتونستم چيزي بگم.آخه هنوزمنمي تونستم باور كنم.با اون صداي قشنگ دوست داشتنيش گفت: داداشي مگه قول ندادي ناراحت نشي؟من بازم چيزي نگفتم.كادوي تولدش رو جلوش گذاشتم و خواستم برم كه دستم رو گرفت و گفت داداشي منم برات يك هديه دارم .خيلي ناراحت بودم ولي هديهرو ازش گرفتم و رفتم اون موقع نفهميدم كه چرا اون به من هديه داد آخه تولد اون بود نه من. وقتي كه ازش دور شدم بازش كردم ديدم كناره هديش يك نامه گذاشته.بازش كردم و خوندم نوشته بود: خيلي دوستش داشتم.دوست داشتم تا آخر ماله خودم باشه.هر وقت مي ديدمش وجودم پر ازعشق مي شد. ولي نمي دونم چرا دوست داشت فقط داداشيم باشه.آخه من مي خواستم اون عشقم باشه ِ مي خواستم عشقم حرفامو بفهمه.نمي دونم چرا از سؤالام ناراحت مي شد. نمي دونم چرا معني حرفام رو نفهميد ِ نمي دونم... شايد حالا كه داره اين نامه رو مي خونه ديگه نتونه جسم و روحم رو با هم ببينه.آخه من نمي تونم حتي يك روز ديگه هم توي دنيايي كه اون منو هنوزم به چشم يك آبجي كوچولو مي بينه زندگي كنم... به اين حرفاش كه رسيدم خيلي ترسيدم ِ بدنم سرد شده بود.بقيه نامه رو نخوندم سريع برگشتم. ولي... ولي دير شده بود . ديدم روسري آبي ايي كه براي تولدش گرفته بودم رو سرش كرده و غرق در خون بود. یا حق 
| Design By : Night Skin |

