blogfa.com.نگاه عشق.www
به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن
I were a flower opening up my petals life , when I am with you it is as if آن گاه که با توام، چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند. when I am with you it is as if , I were the waves of the ocean آن گاه که با توام، چون امواج دریا هستم against the shore crashing strongly , که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد. when I am with you it is as if , I were the rainbow after the strom proudly showing my colors آن گاه که با توام، رنگین کمانی بعد از توفانم، که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد. when I am with you it is as if , Everything that is beauiful surrounds us آن گاه که با توام، گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است This is just a very small part of how wonderful I feel این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است. when I am with you it is as if , Maybe the word love was , invented to explain the deep all encompassing feelings That I have for you آن گاه که با توام، شاید واژه عشق را ساخته اند تا احسا سی چنان عمیق و هزار سو را بیان کند. but somehow it is not strong enough But since it is the best word that there is Let me tell you a thousand times that I love more than Love اما باز هم این واژه کافی نیست. با این همه چون هنوز بهترین است بگذار بگویم و باز بگویم که بیش از عشق بر توعاشقم روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند شادی ، غم ، غرور ، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک کردند اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت : خیر نمی توانی من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد . پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست . عشق گفت : لطفا کمک کن و مرا با خودت ببر . غرور گفت : نمی توانم ، تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق مرا کثیف می کنی . غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بیایم . غم با صدایی حزن آلود گفت : آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم . پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. ناگهان صدایی مسن گفت : بیا عشق من تو را با خودم خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یاری گرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیره را ترک کرد وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم پرسید : او که بود ؟ علم پاسخ داد : او زمان است . عشق گفت زمان ؟ اما چرا به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ..... خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم .. باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
آرام جان خسته، ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر بر گردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با توای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریاست
سینهء من دشت غمهاست
یادم آید زیر باران، با تو بودم، با تو تنها
زیر باران با تو بودم، زیر باران با تو تنها
باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته، ره می سپارد امشب
این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمی شه باور من
رفتنت را کرده باور
التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم
بلکه باران بشوید از جانم گناهم
کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران
منبع: امید
| Design By : Night Skin |


