تبليغاتX
blogfa.com.نگاه عشق.www


blogfa.com.نگاه عشق.www

به نام کسی که عشق را آفرید ولی بعضی ها عرضه داشتنش رو ندارن

س
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:13 توسط یک بد شانس| |

در اوج باور و یقین به تمامی آنچه که که می پنداشتم و می اندیشیدم و می دیدم در ماورای قضیه ی روابط و علایق همیشه محافظه کاری را به دیده شک و تردید در کنج خاطرم حفظ می کردم، زیرا ما آدمها هنوز یاد نگرفته ایم که بعد از سالیان سال از خیانت پدرمان آدم به قضیه ایی نه چندان خوشایند همچون خوشه ی گندمی یا سیبی به خودمان و اطرافیانمان بفهمانیم که آنچه وجود دارد اکثرا دروغ و نسبتا آمیخته با تردید است.!

 انسانیت در اوج خویش که نمی دانم تاریخ دقیق آن یا حتی گمان نمی کنم که در این کره خاکی وجود داشته است هنوز وجود داشته باشد! زیرا به اندیشه من هنوز این خطور نکرده که چرا ما همیشه خودمان را قبول داریم، چرا همیشه خودمان را می پرستیم و یا اینکه کسی دیگر را ستایش میکنیم یا او را تمجید می کنیم. در صورتی که در زندگی یا همان زنده بودنمان خطهایی از نوشته ی دیرینیان به چشم می خورد که نشان می دهد همیشه جامعه انسانی و شخص انسان در معرض سقوط و انحراف بوده است!

اما بگذریم زیاد فلسفی فکر نکنیم. اندکی به خودمان بیاییم و در مورد خودمان بیاندیشیم، من در این روشنایی آفتاب امروز شک کردم، شکم اندکی بعد به یقین تبدیل شد! آیا واقعا روز روشن و شب تاریک است؟ آیا نباید لحظه ایی درنگ کرد و به قول شاعر چشمها را باید شست و جور دیگر باید نگاه کرد؟.....

یا حق

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:47 توسط یک بد شانس| |

 ایی خاطره ها، شما را به خدا از من گریز کنید زیرا شما را زیادی در اعصاب ذهنم به این سو و آن سو پراکنده ام. مرا به حال خود رها کنید... تو ایی خاطره زمانی تنها، تنهای من بودی اما امشب دیگر مجالی برای اینکه بگویم "فقط به خاطر تو" نیست!

  در کویر خشک و زمین بایر وجودم که باران را هیچوقت با معنی کامل باران ندیده ، دیگر طاقت پرورش خاطره را ندارم تا باعث و بانی قشنگ ترین لحظه های زندگی شوم! کاش آنچه را که بهترین خاطره ی خود می دانم به فراموشی بسپارم.

  نمیدانم بگویم خداحافظ یاد و خاطرم، دیگر به سوی من بازنگردید و دوباره آرامش تو را به خاطر حماقت هایم بر هم نزنم. یا دریای پر از امواج خروشان وجودم بیشتر از قبل متلاطم تر شود؟

 دیگر خسته ام، خسته ، نه نای ماندن و نه طاقت رفتن ، به دوستی خاطره های همسایه هم شده دیگر به سوی من بازنگردید. چون مرا آدمی خواهید یافت که می خواهد بمیرد در اوج قله های خاطره ی خاطر شما....

 

یا حق

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:50 توسط یک بد شانس| |

اکنون که بر روی تختخواب خود جسم و تن را برای استراحت زیر این سقف وعده داده ام افکار آشفته مانند قطاری زوزه کشان بر روی چشمانم به سوی ناکجا آباد می لغزد!

نمی دانم هوای این آسایشگاه غمگین است یا شاید سنگینی خاطر من است که این چنین مرا در آغوش طوفان و یاد قرار داده است!

و توی آرام جانم، ای آرامش، اي مرهم زخم‌هاي كهنه‌ي روحم، بيا مرا از آشفتگي رها كن. از زماني كه اولين نگاه من به تو گرفتار شد حس غريبي در احساس من توليد يافت و شعله‌هاي يك آتش در دل و جانم زبانه كشيدند. سنگين است اما شيرين، و من به هيچ رسيدم، به هست رسيدم، افكار و خاطر از آن زمان تاكنون فقط تو را مي‌جويد، مي‌خوانند....

حس زيباي دوست داشتن، علاقه، رابطه، انديشه، خاطره، همگي و همگي اين‌ها در نگاهم، روحم، جانم، جسمم زمينه شده است، پيوند خورده‌اند، با نام تو و ياد تو.

نمي‌دانم بگويم به چه مقدار تو را فرياد بزنم، اما خوب مي‌دانم كه فقط تو لياقت صداي پاك و مقدس عشق را در من داري و اين براي ايجاد پيوندهايي از جنس دوست داشتنم، عشق ورزيدن، زندگي كردن، كافي است.

در ميدان خيالم براي تو جايگاهي والا در نظر گرفته‌ام، دريايي آبي و بيكران، جزيره‌اي كوچك اما زيبا، قايقي دو نفره، كلبه‌اي محقر اما پر از صفا، دو صندلي رو به‌روي هم، همه‌ي اين‌ها انتظار تو را مي‌كشند تا رضايت تو جلب شود و اندكي از وقت خود را براي ملاقات با سرزمين خيالي من خالي بگذاري.

كاش مي‌شد هميشه و تا ابد در كنار هم باشيم و من هر لحظه از عمر كوچكم را براي پذيرايي از خاطر تو تزيين كنم.

مي‌دانم كه باز كافي نيست و قدر و منزلت تو بسي بيشتر و بالاتر از ميزباني ساده و كوچك ذهن من است.

اما اندكي بيشتر گذشت و ايثار را بر من ارزاني كن كه اين حقير نمي‌داند كه چگونه تو را بر كرسي حكومت دل بنشاند؟

تا يادي ديگر و مهماني ديگر انتظار خواهم كشيد!

يا حق!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:10 توسط یک بد شانس| |


Design By : Night Skin