تبليغاتX
blogfa.com.نگاه عشق.www

تاريخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت :21:33
س۲
نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت :22:50
س
نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
زندگی .....
تاريخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت :16:54
خیلی وقته تو سفره هامون رنگی از صداقت نیست دیگه صفا و صمیمیت جایی نداره دیگه چشم ها به آدم ها راستشو نمی گن حتی وقتی تو چشم های آدما نگاه می کنیم نمی تونیم راستشو تشخیص بدیم.

اون قدر درگیر زندگی ماشینی شدیم که یادمون رفته صفا و صمیمیت هم جایی تو زندگیمون داره.

این روزها هر روز با صدای زنگ ساعت بیدار می شیم و شب ها وقتی همه جا تاریک شد توی تشک نرممون می خوابیم.

یادمون رفته کودک همسایه مون شب ها گرسنه می خوابه یا نه.

اون قدر درگیریم که حتی یادمون رفته هر چند روز یه بار دور هم جمع بشیم و محبت هامون تقسیم کنیم.

این روزها حتی عاشق شدنمون هم ماشینی شده ارتباطامون شده یا اس ام اس یا چت یا .....

بابا بی خیال ما خودمون هم دیگه ماشینی شدیم.

یا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
باور
تاريخ: جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت :17:59

افسوس كه قصه مادر بزرگ راست بود و هميشه يكي بود و يكي نبود . زندگيمون شده مثل قصه آدمايي كه هيچ كس حضورشون رو باور نداره .

 ايي كاش براي باور ديگران هيچوقت به حرفاشون تكيه نكنيم...و هرگز به نگاه چشمهاشون بسنده نكنيم چون اونها تغيير پذيرند و نگاه سرد رو نمي شه تحمل كرد...و براي پيدا كردن عشق دنبال كس يا چيزي بگرديم كه نه هم دردمون باشه بلكه هم شانمون باشه.  به قول افلاطون اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!!

 اينا حرفاييه كه روزها به در مي زنم ولي شب كه مي شه ديوار مي گه اين كه مي شنوي مي گن پايان شب تاريك و سياه ، سپيده است ، فقط در حد  يك ايده است ، نه بيشتر از اين...منتظر سحر نباش كه اينجا شبهاش طولانيه.

بگذريم... عجب دلخوشي هاي مسخره ايي دارم توي سرزميني كه وسط خيابونهاش نماز مي خونن و بنزين گرون مي شه تا شعله ها كم شه ، مي گن اينجوري بايد  توي ايران مشكلات حل شه .  ولي از عشق نمي شه چيزي نوشت و هيچ كس خنده هاي كسي رو آرزو نمي كنه.

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
گذر عمر...
تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت :11:38

 گذر عمر

21 اسفند هزار و سيصد و .... هزار و سيصد و .... هزارو سيصد و....

 يك سال ديگه هم از عمرم گذشت يا بهتره بگم ديگه يك سال رو توي زندگيم ندارم . آخه مي گن از شخصي مي پرسند چند سال سن داري مي گه 16 سال سن دارم . بزرگي به او خورده مي گيره كه چرا مي گويي 16 سال سن دارم بايد بگويي 16 سال را ديگر ندارم.

آره ؛ ديگه اگه خدا صد سال ديگه هم بهمون عمر بده ولي سال 86 هيچوقت بر نمي گرده . فقط اين رو بدونيم كه سال 87 هم مثل سالهاي ديگه براي موفق شدن فقط پيروزي ما كافي نيست شايد شكست ديگران هم توي اين راه لازم باشه.

 آرزو مي كنم در سال 87 به همه آرزوهايي كه فكرش رو نمي كنيد برسيد و اميدوارم وقتي به آرزوهاتون مي رسيد در اون لحظه قشنگ با اينكه در اوج شاديتون قرار داريد آرزومندان به آرزو نرسيده رو از دعاي خير خودتون بي نصيب نذلريد.

 كلام آخر سال 86:

        سال 87 شايد مبارك.

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
انکار
تاريخ: دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت :15:13

خدايا...

 خدايا چه احساس قشنگي دارم وقتي شروع هر نوشته ايي با اسم تو باشه . خدايا تو هموني كه گفتي وقتي دل با عشق و خرد همراه بشه دست نا اميدي ازش كوتاه مي مونه.

 ولي حالا مي خوام فرياد بزنم داره من رو انكار مي كنه . مي خوام بهت بگم چطور يك آرزو خودش رو خاطره كرد؟

 همه مي گن اميد به آينده...آينده؟...خدايا مگه امروز من آينده ديروزم نيست پس چرا از آينده هم خيري نديدم؟ ديگه مي خوام نامه هاي فردا رو نخونده تا بزنم و بذارمش يك گوشه تا ديگه حتي آينده ايي هم نداشته باشم . ديگه زندگي بين زنده ها خيلي برام كهنه شده مي خوام خودمو بين مرده ها جا بزنم و برم . شدم مثل عاشقي كه مي خواد چيزي بگه ولي سر و كاري با عشق نداره و شايد تنها كسي كه دركي از مفهوم حرفاش داره خودش باشه.

خدايا فقط ازت مي خوام هيچوقت از حرفايي كه مي زنم پشيمونم نكن.

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
نسل افتخار
تاريخ: دوشنبه دهم دی 1386 ساعت :14:34

 

مي ترسم..

اما از چي؟

از اينكه اگه روزي رفتم پيش اوني كه همه بايد برن پيشش نتونم جوابشو بدم و رو سياهش بشم.

آره بدون ترس مي گم مي ترسم...

مي ترسيدم چيزي كه آدما بهش مي گن عشق بهم رو نياره ولي حالا كه رو آورده مي ترسم روشو ازم برگردونه .

ولي حداقل از يك چيزي نمي ترسم كه به خاطرش به خدا جوابگو باشم اونم از نسل آريايي بودنمه.  به آريايي بودنمون افتخار كنيم چون فقط ما آرياييها شب يلدا داريم ؛ افتخار كنيم چون فقط ما آرياييها هستيم كه همسايمون پول نداره تا سفره شب يلدا بچينه و نه به من و نه به هيچكس ديگه ايي هم ربطي نداره ؛ الان دارم افتخار مي كنم چون فقط ما آرياييها هستيم كه به خاطر بلند بودن شبهامون منتظر سحر نيستيم  و بياييد ما آرياييها با افتخار اين جمله رو بگيم هميشه دو چيز توي خاطرمه ، يكي حفظ وطنم يكي حفظ باطنم . فكر كنم همه حداقل ازبابت  باطن خودمون خيالمون راحته و وطنمونم كه خدا رو شكر هيچ مشكلي نداره . پس چرا نبايد به آريايي بودن افتخار نكرد؟

مهم اين نيست كه هشتادو پنج درصد مردم ما زير خط فقرند مهم اينه كه از اين آمار فقط من و تو خبر داريم اصلا مهمتر از اينها اينه كه بين اين همه كشور حاشيه خليج ،  كشور من و تو رو به اسم عروس خليج فارس مي شناسن . بي خياله آمار.

پس بباليد به خودتون چون آريايي هستيم.

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
غربت...
تاريخ: یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت :18:49

غربت

 وقتي مي خوايي از غربت و دوري بنويسي شايد مسافرها و غربت نشين ها از همه بيشتر دوست داشته باشن كه نوشته هات رو بخونن . ولي نمي خوام از غربت اونا بنويسم ، مي خوام از غربت خودم حرف بزنم ؛ مي خوام از جايي بگم كه با اينكه همه رو مي شناسم و به ظاهر دوست اند ولي خيلي غريبم.

شايد غربت مثل آغاز يك نوشته بمونه آخه هميشه شروع نوشتن مي تونه خيلي سخت باشه ...

 همين كه عزيزت نگاهش رو ازت بگيره و وجودش رو كنارت احساس نكني اونجا مي تونه برات آخر غربت نشيني باشه . نمي دونم چرا اين روزا هر جا كه مي رم مردم دارن يك شعري رو زير لب زمزمه مي كنند ومي گند: غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره........خداي من يعني دوري از عزيزت اينقدر مي تونه براشون قشنگ باشه كه حتي براش شعر هم مي گند؟

دلم گرفته؟ آره...ولي تو از كجا فهميدي؟ مگه تو هم به اين وبلاگ سر مي زني؟

 يادته مي گفتي نبايد از هم خاطره ايي داشته باشيم غافل از اينكه درد و دل با قاب عكست منو تنها نمي ذاشت... وقتي به گوشت رسيد بيا كه داره خودشو مي كشه اومدي و قاب عكستم ازم گرفتي و ديگه بهونه ايي براي زندگي ندارم...

 راستي نگفتي از كجا فهميدي دلم گرفته؟ از نوشته هام؟ ...آره فهميدم قلب من توي سينه تو داره مي تپه ، ولي تو با وفا قلبتو بردي يك جايي كه ديگه دستم بهش نرسه....

بي خيال خيلي وقته به اين غربت نشيني عادت كردم .

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
خیال
تاريخ: شنبه پنجم آبان 1386 ساعت :9:11

خیال

بازم مثل همیشه می نویسم و بذار مثل همیشه خيال كنم هنوز نوشته هام رو مي خوني . بذار خيال كنم توي دلتنگيهات وقتي كه نزديك غروب مي شه و قدم مي زني هنوز به فكرمني . اصلا مي خوام خيال كنم هنوز به قول خودت يك ذره از نيازتم . مگه نمي گن آدم با اميد زنده است خوب منم با خيال زنده ام . مي دونم هيچوقت دلت واسم تنگ نمي شه و پيش خودت ميگي هر چي مي شه بذار بشه ولي چرا نمي ذاري خيال كنم كه دل تنگم شدي . با اينكه مي دونم ديگه زندگيم برات مهم نيست چرا نبايد خيال كنم كه حداقل برام آرزوي خوشبختي مي كني . مگه اينا بيشتر از يك خياله كه اونو هم بهم اجازه نمي دي؟

چرا بايد شعرها و نوشته هام به جاي واقعيت رنگشون رو به فكر و خيال ببازند . اصلا بي خيال ؛ از بس كه چرا چرا كردم خسته شدم . ديگه مي خوام با واقعيت ها زندگي كنم البته اگه تو بذاري ايندفعه نمي خوام خيال كنم بلكه مي خوام مطمئن باشم دوستت دارم هايي كه توي نامه هاي عاشقانت مي گفتي شوخي كاغذي تو بود . فقط همين و بس .

ولي خدايا ، آهايي خداي مهربون چرا با اينكه مي دونم چه بي وفايي ها در حقم كرد ولي فكر مي كنم حتما دليل قانع كننده ايي براي تركم داشت.

حالا مي تونم فقط در كنار خيالي كه از تو توي ذهنم مو نده بگم ايي دريغ از عمر رفته ، ايي دريغ .

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
نیمکت آرزوها
تاريخ: یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت :14:33

خسته تر از هميشه داشتم قدم مي زدم و توي افكار خودم سير مي كردم صداي آشنايي به گوشم رسيد برگشتم و نگاه كردم چيزي نبود ! فكر كردم شايد خيالاتي شدم اما بعد از چند لحظه دوباره اون صدا رو شنيدم ولي باز هم چيزي نديدم !

خدايا چقدر اين صدا آشناست . يعني كي مي تونه باشه؟ شايد كسي مي خواد با من شوخي كنه؟ولي اينجا كسي به جز من نيست !

بازهم اون صدا رو شنيدم ولي اين دفعه من رو صدا مي كرد . خيلي ترسيده بودم . با اينكه صدا آشنا بود ولي احساس مي كردم يك چيزي بايد غير طبيعي باشه . باز هم اسم من رو صدا كرد و از من خواست كه بر گردم . نمي دونم چرا...ولي برگشتم وقتي به اون نيمكت قديمي پارك كه خيلي ازش خاطره داشتم رسيدم اون صدا رو بيشتربه جاي اينكه با گوشهام بشنوم توي وجودم احساسش مي كردم . خدايا يعني يك نيمكت معمولي مي خواد با من حرف بزنه؟ وقتي اين سوال رو از خدا پرسيدم يك صدايي اومد كه آهای پسر حالا من برات فقط يك نيمكت معمولي شدم؟ از سوالم خجالت كشيدم . راست مي گفت اون براي من فقط يك نيمكت معمولي نبود . از اين نيمكت خاطراتي داشتم كه هر چند تلخ بود ولي من هميشه به شيريني ازشون ياد مي كردم .

باز همون صدا رو از نيمكت شنيدم ولي ايندفعه صدا زد آهای پسر تو كه حالا موقع عبور از اينجا حتي يك نگاه هم به من نمي كني مي دوني چرا با اينكه قديمي ترين نيمكت پاركم و كهنه شدم ولي هنوز دوام آوردم؟ جواب دادم نه نمي دونم . نيمكت شروع كرد به بازگو كردن خاطرات . رو به من كرد و گفت بهترين لحظات زندگي من توي اين پارك وقتي بود كه تو و عشقت مي اومدين اينجا مي نشستين و از عشق و دوست داشتن حرف مي زدين . عشقي كه شايد من تجربش نكرده بودم ولي خيلي خوب راه و رسمش رو از شما دو تا ياد گرفتم . اگه هنوز از بين نرفتم و زنده ام فقط وفقط به اميد اين بوده كه براي يك بار ديگه هم كه شده وجود شما دو تا رو با هم ديگه اينجا احساس كنم و به اين پارك حال و هواي تازه ايي رو ببخشيد .

نمي دونستم بايد چه جوابي به نيمكت بدم . اين پير خاك خورده پارك از من خواسته تا يك بار ديگه با كسي كه خيلي دوستش داشتم بيام ديدنش و به آخرين آرزوش برسونمش....ولي خداي من تو خودت كه بهتر مي دوني چي شده پس چه جوابي بهش بدم؟

چاره ايي نبود بايد بهش مي گفتم . رو به نيمكت كردم و گفتم تو گفتي كه راه و رسم عشق رو از من و اون ياد گرفتي درسته؟ گفت اره . منم گفتم مهمترين و آخرين درس دنياي عشق رو هنوز بهت نگفتم پس گوش كن. مي خواستم مهمترين درس عشق رو كامل براي نيمكت شرح بدم اما پشيمون شدم ترجيح دادم اين درس رو توي يك كلمه بگم "جدايي"

نيمكت با شنيدن اين حرف داغون شد يعني عشقي كه به اميد اون دوام آورده بود به جدايي ختم شده بود؟ ديگه دليلي براي ادامه زندگي نداشت چون به هدفش نرسيده بود و زندگي بي هدف چه لذتي مي تونست داشته باشه...

ديگه هر وقت از اون پارك عبور كردم هيچوقت نيمكت خاطراتم رو نديدم.

به راستي نيمكت عاشق واقعي بود يا من؟

يا حق

نوشته شده توسط یک بد شانس | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo